محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4711

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كشتند . منصور بانگشان مىزد : بزنيد ، خدا دستهايتان را قطع كند . چنان كه گويند : ابو مسلم در نخستين ضربت گفت : « اى امير مؤمنان مرا براى دشمن خويش نگهدار . » منصور گفت : « در اين صورت خدايم نگه ندارد ، كدام دشمنم از تو دشمنتر است . » گويند : پس از كشته شدن ابو مسلم ، عيسى بن موسى در آمد و گفت : « اى امير مؤمنان ، ابو مسلم كجاست ؟ » گفت : « هم اكنون اينجا بود . » گفت : « اى امير مؤمنان ، اطاعت و نيكخواهى وى را دانسته اى و اينكه امام ابراهيم در بارهء او چه رأى داشت . » گفت : « اى احمق ، به خدا روى زمين دشمنى بدتر از او براى تو نمىشناسم ، اينك در اين فرش است . » عيسى گفت : « انا لله و انا اليه راجعون » كه عيسى در بارهء ابو مسلم راى نكو داشت . منصور به دو گفت : « خدا قلبت را بكند ، مگر با وجود ابو مسلم ملك و قدرت و امر و نهى براى شما مانده بود ؟ » گويد : آنگاه ابو جعفر ، جعفر بن حنظله را پيش خواند كه به نزد وى آمد و گفت : « در بارهء ابو مسلم چه مىگويى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان ، اگر مويى از سر وى را گرفتى بكش ، باز بكش ، باز بكش . » منصور گفت : « خدايت موفق بدارد . » آنگاه بگفت تا بايستد و كشتهء ابو مسلم را ببيند . گفت : « اى امير مؤمنان ، خلافت خود را از امروز به حساب آر . »